تبليغاتX
روزگار یک زن تنها
تنهایی نتیجه زلال ماندن است...

 

سلام

راستش دارم فكر مي كنم به اينكه اين وبلاگ نبايد تصور سياهي از من و روزگارم را انتقال بده. روزگار يك زن تنها سياه و تيره نيست اگر چه كه تيرگيها و سختيهاي زيادي را پشت سر گذاشته باشه يا آينده هم... معلوم نيست...

به هر حال اين روزها من خيلي به خودم و عواطف و روحيه ام مسلط شده ام و دارم سعي ميكنم همينطور بمونم... نمي دونم چقدر موفق مي شم اما تلاش مي كنم...

دبروز برنامه ريزي كردم دوباره براي درس خوندن... و خوندم...

از ديروز هم رژيم و ورزش و ...

روزهاي من اين روزها كمي آبي است كمي سبز شايد سبز لجني ولي به هر حال سياه نيست... و من حتي از اين داغي هواي اهواز بيزار نيستم....

فيلم سكرت را چند روز پيش براي چندمين بار ديدم و دارم روي روشهاي ذهنيش كار مي كنم... دارم به استخدام قطعيم توي اداره فكر مي كنم... و به دانشگاه .... اگر بودي مي بينينم كه چقدر جواب داده...

حافظا چون غم و شادي جان در گذر است

بهتر آن است كه من خاطر خود خوش دارم

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 13:24 | لینک  | 

 

سلام

راستش دارم فكر مي كنم به اينكه اين وبلاگ نبايد تصور سياهي از من و روزگارم را انتقال بده. روزگار يك زن تنها سياه و تيره نيست اگر چه كه تيرگيها و سختيهاي زيادي را پشت سر گذاشته باشه يا آينده هم... معلوم نيست...

به هر حال اين روزها من خيلي به خودم و عواطف و روحيه ام مسلط شده ام و دارم سعي ميكنم همينطور بمونم... نمي دونم چقدر موفق مي شم اما تلاش مي كنم...

دبروز برنامه ريزي كردم دوباره براي درس خوندن... و خوندم...

از ديروز هم رژيم و ورزش و ...

روزهاي من اين روزها كمي آبي است كمي سبز شايد سبز لجني ولي به هر حال سياه نيست... و من حتي از اين داغي هواي اهواز بيزار نيستم....

فيلم سكرت را چند روز پيش براي چندمين بار ديدم و دارم روي روشهاي ذهنيش كار مي كنم... دارم به استخدام قطعيم توي اداره فكر مي كنم... و به دانشگاه .... اگر بودي مي بينينم كه چقدر جواب داده...

حافظا چون غم و شادي جان در گذر است

بهتر آن است كه من خاطر خود خوش دارم

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 13:22 | لینک  | 

سلام

حرف تازه اي ندارم كه ندارم.....

من همان منم با همه حالهاي متغير...

اينترنت خونه قطع شده يعني تلفن زياد نمي تونم وقت تلف كنم براي همين بيشتر مي خوابم... تلويزيون مي بينم...كتاب كمي......

همينا ديگه

دوباره از امروز درس مي خونم... آدمها دارن از من دور مي شن و خودم به خودم نزديك.... كسي اجازه وارد شدن به اين حريم را ندارد... كسي بايد نباشد براي بودن من...

نوشته شده توسط بهار در ساعت 9:1 | لینک  | 

سلام

حرف تازه اي ندارم كه ندارم.....

من همان منم با همه حالهاي متغير...

اينترنت خونه قطع شده يعني تلفن زياد نمي تونم وقت تلف كنم براي همين بيشتر مي خوابم... تلويزيون مي بينم...كتاب كمي......

همينا ديگه

دوباره از امروز درس مي خونم... آدمها دارن از من دور مي شن و خودم به خودم نزديك.... كسي اجازه وارد شدن به اين حريم را ندارد... كسي بايد نباشد براي بودن من...

نوشته شده توسط بهار در ساعت 8:59 | لینک  | 

 

حالم خیلی بده. دارم از تنهایی خفه می شم. هر چی دور و برم را نگاه می کنم یه وقتایی مثل امشب که دلم به اندازه همه دنیا گرفته و می خوام با یکی حرف بزنم هیچکس نیست.

همه اش فکر می کنم به اون آدم که چطوری همه زندگی منو به بازی گرفته و حالا خودش یه زن جدید. یه زندگی جدید و انگار نه انگار. انگار ماشینشو عوض کرد. پیرهنشو عوض کرد.

حالم بده و نمی دونم کی خوب می شم. این ماراتن زندگی کی تموم می شه؟ کاش م یدونستم دور آخرش کی می رسه. دلم می خواست امشب می خوابیدم و دیگه هیچ صبحی را به چشم نمی دیدم.

از همه آدما بیزارم. از همه  دوستیای دروغین. از همه چی بدم میاد. هیچی خوشحالم نمی کنه. چی تو زندگیم هست؟ کی هست؟

انگار این موضوع مثل یه داغ رو پیشونیمه. با این مردم نفهم. نفهم. نفهم. دلم از این جامعه به هم می خوره. دلم از این تفکرا. با اینکه ظاهر موضوع هیچی نیست. اما عمل مردم افتضاحه. دل به هم زنه.

تنهایی تنهایی تنهایی داره روانیم می کنه. حتی اشکم هم نمیاد. دلم می خواد گریه کنم کمی اما اشک هم دریغ....

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 23:57 | لینک  | 

 

سلام به همه

ممنونم از همه دوستانی که تو این غیبت طولانی به من سر زدند و به یادم بودند

کمی سکوت کرده ام. راستش به اینجا سر نمی زنم چون دارم دور گذشته ها رو یه خط قرمز بزرگ می کشم و خودمو ازش می کشم بیرون تا یه فضای بزرگ برای خود جدیدم پیدا بشه...بايد اسم اين وبلاگ را هم عوض كنم. برمي گردم. به زودي.

نوشته شده توسط بهار در ساعت 1:19 | لینک  | 

 

تمام جرمم اعتماد است

جرمم را بشناس و مرا براي هميشه محاكمه كن مادر

جرمش را من تاوان مي دهم

تا آخر عمر

مهر داغي است

دستهاي مردي كه به پيشانيم خورد

حالا

پشت نقطه صفر

من دل خوشم مي دارم كه هستم انگار

و او مي رود تا پايان

دستهايش در دست كسي

كه باور كرده ....

تاوان ندهي زن

من هستم

تا پايان راه

مهر دستهاي مردي بر پيشانيم...

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 20:39 | لینک  | 

یکنفر هست سرانجام مرا میفهمد

رنگ دلتنگی چشمان مرا میفهمد

یکنفر هست خودش سبزترین خاطره هاست

و غم زرد گلستان مرا میفهمد

دلم از تشنگی عشق کویری شده است

و دلش حسرت باران مرا میفهمد

بگذارید بگویم و خجالت نکشم

معنی سفره بی نان مرا میفهمد

یکنفر هست همیشه که صمیمانه وسبز

غزل بی سرو سامان مرا میفهمد.

ممنون از دوستی که این غزل زیبا را برایم کامنت گذاشت...

نوشته شده توسط بهار در ساعت 22:55 | لینک  | 

 

اين پست يه غرولند طولاني شبانه است

به هيچي هم ربطي نداره

آخه يكي نيست بگه آدم احمق براي چي ساعت ۱ نصفه شب به من تلفن مي كني . من همينجوري بدخوابم مي بره...حالا يه شب كه به زور خوابيدم يه مردم آزار به ظاهر به اسم محبت!!!!!!!!!!! به من زنگ مي زنه و دوباره تا صبح بيدارم................

واقعا كه اين آدماي اين دوره زمونه.... مي گم اين دوره زمونه چون من كه دوره زمونه ديگه اي را نديدم. تازه قبل از اينم خدا رو شكر نه موبايل بود نه تلفن كه كسي هر وقت دلش خواست مزاحم بشه.....

آره آدماي اين دوره زمونه نه محبتشون به آدم مي بره نه دشمنيشون......

حالا از اينهمه غر گذشته ببينم مي تونم چهار كلمه حرف درست حسابي بزنم يا نه....

فكر كنم نه....

كله پاچه كسي را هم حس ندارم بار بذارم و غيبت كنم.....

شعر و معرم كه خبري نيست...

اين خانوم دكتر بنده خدا صد دفعه تا حالا بهم گفته برو يه بسته قرص خواب نمي دونم چي آلپرازول يا چي چي بگير كه همچين مواقعي بخوري... حرف تو كله ام نمي ره. البته خيلي هم تنبل شدم....

اونقدر تنبل كه ..... سه چهار روز پيش به شدت خمير دندون نداشتم. حس بيرون رفتن هم نداشتم. عصر كه شاگردم داشت مي اومد بهش اس ام اس زدم برام خمير دندون بگيره... امروز كه داشت مي اومد اس ام اس داد خانوم چيزي لازم نداري برات بيارمممممم....عصر هم كه داشت مي رفت كيسه زباله ها را بهش دادم برد پايين....

خوب البته با هم خيلي نداريم. اونم كلي با من رفيقه... امروز عصر اومده مي گه اول برو يه چيزي بيار بخورم.... نشسته كلي بستني شكلاتي خورده تا درسو شروع كرديم... مي گم آدما روابطشون به ادم نمي بره خوب من هم جزء همين آدمام ديگه....

كلاس حسابان امروز تموم شد.

مي خوام برم يه تفال بزنم به حافظ. شايدم يه سيگار بكشم. بعدشم نمي دونم خوابم مي بره يا تا خود خروسخون بايد فكراي صد تا يه غاز بكنم.....

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 2:0 | لینک  | 

 

اين يه قمست دردناك و توهين آميز ماجراست. شايد گفتنش بد باشه اما فكر مي كنم بايد بگم تا يه قسمت ديگه از شخصيت اون رو بنويسم...و اينكه چقدر بازهم به زن به ديد جنسي و نه انساني هم توي قانون و هم توي ذهن پلاسيده اون نگاه مي شه و مي شد...

اين حرف و اتفاق سه بار تكرار شد. دوبار تو روزايي كه هنوز شبها مي اومد خونه يعني فاصله دادگاه تا آخر اردي بهشت.و يكبار بر مي گرده به آخرين و شديدترين دعوايي كه بينمون شد و كار به كلانتري و پزشكي قانوني و دادگاه كشيده شد... شايد ما زنها بتونيم خيلي مسائل را تحمل كنيم و لي تصور اينكه فقط به ديد جنسي نگاهت كنن و ازت فقط به منظور خاصي بخواد استفاده بشه حتي كسي كه به اسم شوهرته خيلي دردناكه. و اين مسئله اي بود كه شخصيت اون رو توي ذهن من به كل خراب كرد.

ماجرا به فاصله دو سه شب اتفاق افتاد. تو اين روزا و شبها من توي اتاق خواب مي خوابيدم و اون مي رفت توي اتاق كامپيوتر. در حقيقت از خيلي پيش از دادگاه اول يعني دقيقا همون روزي كه گفت من ديگه علاقه اي به زندگي با تو ندارم و هنوز هيچ درگيري خاصي بينمون پيش نيامده بود شب ديگه توي اتاق مشترك نخوابيد و جاشو جدا كرد.... بعدشم كه هزار جور بحث و درگيري تا اون شب كذايي. بعداز مصادره وسايل خونه و روزهايي كه من به تنهايي شب مي كردم تو اون خونه خالي.

كمي از نيمه شب گذشته بود وقتي اومد در را براش باز كردم و رفتم خوابيدم. شايد تازه خوابم برده بود كه اومد توي اتاق. از اونجايي كه تمام اون روزها را در استرس مي گذروندم و حواسم بود تا اومد توي اتاق بيدار شدم. گفتم چكار داري. گفت ببين تو هنوز زن مني و من مي خوام ... اينجا را با بدترين كلمه اي كه مي شه پر كنيد....

يه لحظه انگار تمام تنم يخ كرد... باورم نمي شد در كمال پررويي بعد از اونهمه برنامه به خودش اجازه بده و همچين حرفي بزنه... نمي دونستم چي بگم. شايد به فاصله دوسه ثانيه طول كشيد تا تونستم جواب بدم. گفتم واقعا كه خيلي پررويي. چطور الان فقط زنتم؟ همچين خبري نيست... گفت خيلي خوب يادت باشه... و رفت...

دوسه شب بعد دوباره همين برنامه تكرار شد. وقتي اومد توي اتاق موبايلشم دستش بود. مي دونستم مي خواد صدامو ضبط كنه. و بعد به عنوان مدرك كه يعني من ازش تمكين نميكنم استفاده كنه. ولي مهم نبود. دوباره گفت مي خوام..... گفتم نمي شه. گفت يعني تمكين نميكني. گفتم نه. گفت باشه صداتو ضبط گردم يادت باشه. گفتم هرگاري مي خواي بكني بكن...

و سومين بارش اونقدر دردناك و زشت كه هم الان حوصله اش را ندارم و هم بايد به موقعش بگم. يعني اواخر تيرماه.

بيچاره ما كه زنيم و بيچاره ما كه قانوني بايد ازمون سو استفاده جنسي بشه حتي به وسيله شوهر.. شوهري كه هيچ تعهدي نسبت بهت نداره....

 

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 21:27 | لینک  | 

 

امروز خيلي كسلم. از ظهر اومدم خونه. خوابيدم ولي خستگيم رفع نشده. تا الان شاگرد داشتم كلاس رو هم بي حوصله گذروندم. بايد درس بخونم... بي رمقم.

دستام جون ندارن. فكر كنم وقت تلف كني خوبيه اگه از پارسال بنويسم. درست دوسه روز بعد از جدائيمون طرف دوباره ازدواج كرد. احساس برد مي كنه حتما. مي خواد بگه من هنوزم خيلي كارا مي تونم بكنم.....

نه خاني اومد نه خاني رفت... فقط يه نفر 6 سال دور زندگي چرخونده شد و افتاد اينجا.

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 21:23 | لینک  | 

 

عزيزم عزيزم

دستهايت را به من بده تا تمام دنيا را با تو بچرخم

بگذار دستهايت را بگيرم و بچرخم بچرخم بچرخم

دور تو دور تو دور تو

بگذار

بگذار تمام نفسهايت را نفس بكشم.

همين براي من بس است....

عزيزم

عزيزم.

عزيزم

دستهاي تو حيفند

انگشتهاي سفيد و زيبا و كشيده

حيف نباشد با اين دستها كار كني

دستهايت را به من بده

عزيزم عزيزم عزيزم

همين بس بود....... فقط كافي است كليد بيندازي و وارد آپارتمانت شوي..... اين اشكها ثمره آن نفسهاست

كي مي شه يار برات شمع شب تار برات در همه دنيات

من برات يار مي شم

همدم و همراه مي شم

شمع شب تار مي شم در همه دنيات.....

عزيزم... عزيزم... عزيزم...

و براي تو دنيا را مي سازم .....

براي من چه فرق مي كند تو باشي يا ديگري... اين حرفها تكرار مي شوند...

و من دوباره كسي را عاشقانه نگاه مي كنم.

و تمام نيمه شبها برايش آرام آرام حرف مي زنم.

از نفسهايي كه....

عزيزم تمام دنيا را براي تو مي خواهم

فكر مي كني يك آپارتمان در شهري دور دور از خانواده ات خوب باشد؟دلت پر بزند براي اينكه مرهمي به درد مادرت باشي وقتي اشك مي ريزد .... و دلتنگي هاي پدرت.... و نگاههاي مشتاق و منتظر خواهر و برادرت....عزيزم دلت براي صداي كودكانه سارا و سامان تنگ نشود....

دوست داري روزها تصويرشان كني و نتواني ببينيشان

عزيزم دلت نخواهد كه مادر بشوي.. نگذاشتم لذت در آغوش كشيدن دختركت را حس كني.... آه عزيزم خودت نخواستي....

 عزيزم تنهايي را دوست داري

عزيزم گريه نكن

تنهايي نتيجه زلال ماندن است

عزيزم هيچ اتفاقي نيفتاده

فكر كن هنوز همان دخترك ۲۲ ساله اي...

هنوز

عزيزم من تو را دوست دارم

آرام آرام مي آيم تا مبادا خواب شيرينت را پريشان كنم.

بخواب دخترك كوچك من

و وقتي بيدار شدي خودت را در آينه نگاه كن

ديشبي را كه در تنهايي گذراندي مثل شبهاي ديگر

من تا صبح روياهاي شيرين مي ديدم

وقتي باد مي آمد و پنجره هاي خانه كوچكت را به هم مي كوبيد

عزيزم نترس....

عروسك كوچك من

مبادا گريه كني

آخر من دوباره عاشق شده ام

عاشق دستهايي به ظرافت انگشتان تو

مبادا هر شب از درد تنهايي به خودت بپيچي عزيز نازنينم.

عروسك جديد من زيباست

وقتي كه مي بوسمش اولين بوسه هاي عاشقانه را

عزيزم مبادا احساس كني حالت از من بهم مي خورد

آخر من تو را دوست داشتم

تو نخواستي...

آخر عزيزم تو چه مي دانستي عشق چيست

عروسك كوچك من با انگشتان سفيد

زمين را كه خوب نشستي

و دستشويي را

پس من چگونه مي دانستم عاشقي

نه من حالم به هم نمي خورد

و احساس نمي كنم تمام زندگي را عق مي زنم روي همه كلمه هاي عاشقانه تو

راحت تر از آنچه فكر كني پيراهنم را عوض مي كنم.

و دستهاي سفيدي پيراهن صورتي مرا بر تن مي كند

تو هرگز نفهميدي

هرگز...

عزيزم

اين پايان راه است

ستاره هاي روشن كوچك را از پنجره بسته خانه ات بنگر

چراغهاي خانه ام روشن است

مهمان مي آيد

و من دوباره كبوتران سفيد را بر فراز اسمان پر مي دهم.

به همين راحتي

نه عزيزم

مبادا دستهايت بلرزند

هنوز هم عاشقانه مي گويم.

باز هم عاشق شده ام...

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 16:37 | لینک  | 

 

پنج شنبه 3 خرداد 86

شبهاي هجر را گذرانديم و زنده ايم

ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود

روزهاي طولاني تنهايي و سكوت در اين شهر داغ و د وست نداشتني. ناراحت نيستم. نمي ترسم و حتي نگران نيستم. روزها براي خودم به آرامي مي گذره.... من خوبم؟ يا فكر مي كنم كه خوبم؟ يك هفته است كه خونه نيامده و شايد آرامشم از نديدنشه. و چه خوبه كه نمي بينمش و صداشو نمي شنوم. امروز براي خودم ضبط خريدم. مركب خوشنويسي گرفتم و دوباره خوشنويسي كردم. و چه آرامش بخش بود. صدا كن مرا... صداي تو خوبست... سرمشق هاي سال 79. و پيدا كردن نوشته هاي سال 80. 6 سال پيش و 7 سال پيش و اين سالها كه جز تباه شدن وصف ديگري ندارد و بايد تمام شود. من مي توانم و بايد رشد كنم و با اين افكار كوتاه تمام دست و بالم بسته است.... چشمها را بايد شست... جور ديگر بايد ديد... بايد صرفه جويي كنم. ديگه با سرويس رفت و آمد نمي كنم. تا ساعت 5 مي مونم اداره. مگه اينهمه آدم كه ساعت 5 توي گرما رفت و آمد مي كنن مي ميرن؟؟؟؟

 

 

يكشنبه 6 خرداد 86

مگه اين روزها تمام مي شود و مگر بعد از اينهمه پيچيدگي گشايشي حاصل خواهد شد يا اينهمه نقطه كور تلاقي اينهمه مشكل است؟ كدام شادي ماند عميقا، كدام غم زايل شد و كدام روز بهتر از اين سالهاي اخير بي دغدغه بر من گذشت؟ چرا زندگي آرام از من روي گردانيده است؟ به كدامين گناه؟ من اينجا تنهاي تنها در سكوت مطلق و وحشتناك و كم كم كاسه صبرم در حال لبريز شدن است. چند ساعت چند ساعتها مدام در اين خانه خالي و ساكت روي اين صندلي مي نشينم و روزي يك كتاب مي خوانم؟ كدامين روز تمام خواهد شد و لبخندي بر لبانمان نقش خواهد بست و نفسي به راحتي خواهيم كشيد؟

 

سه شنبه 8 خرداد

من اونقدر پر عشقم من اونقدر پر دردم......

پر از دردم و اي واي... يه درمون سر رام نيست....

شادي وجود ندارد هر چه هست اندوه ديگرگون شده است....

فردا را دوست ندارم. فرداي پر از ابهام. دلهره و نااميدي....

 

 

پنجشنبه 10 خرداد

دوباره امشب اومد خونه. يعني بعد از ظهر. دو تا مبلاي تكي رو اوردم توي حال با ميز جلوشون. دو تا هم زياده. يكي . حالا رفتم براي خودم يه ضبط صوت كوچيك خريد. پول كلاسا رو كه گرفتم تونستم  بخرم. حالا فقط يه سي دي هم دارم. سي دي هايده. از وقتي ميام خونه روشنش مي كنم و ساعتها روي همين صندلي زرد مي شينم و كتاب مي خونم. حالا دارم سه تفنگدار دوما را مي خونم. ده جلده. خوب وقتمو پر مي كنه.

امروز عصر اومد خونه. بازم تا كليد انداخت قلبم بدجوري شروع به زدن كرد. ازش مي ترسم. ترس تنها چيزي ست كه حضورش بهم مي ده. ولي بايد ظاهر را حفظ كنم. سرم را بالا نكردم. اومد توي راهرو وايساد و شروع كرد به توهين كردن. كلي بد و بيراه ناجور گفت به بابا و ه (ه برادرمه) و دوباره فرياد مي زد كه بيچاره ات مي كنم. بدبختت مي كنم تا دوسه روز ديگه اسباباتو مي ريزم توي كوچه و از اين حرفا. تنم مثل بيد مي لرزيد. همچنان نشون مي دادم كه دارم كتاب مي خونم. اومد زد زير شيشه ميز. ليوان نسكافه ريخت روي كتاب و تمام صفحه هاي كتاب را كثيف كرد. بعد كتاب را برداشت و كوبيد توي ديوار... مي گه وقتي دارم باهات حرف مي زنم توي صورت من نگاه كن.... منظورش اينه وقتي دارم بهت فحش مي دم و تهديدت مي كنم توي صورتم نگاه كن تا خوب بازتاب رفتارمو ببينم. مي خواد ببينه كه منو به زانو درآورده. ولي نمي تونه. من تا آخرين ذره توانم ضعف نشون نمي دم...

به هر حال چيزي ديگه به ادامه اين زندگي نمونده. ازش متنفرم و خوشحالم كه با اين حس ازش جدا مي شم كه بعدها هيچوقت با خاطره خوشي بهش برنگردم كه بر نمي گردم البته....

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 0:17 | لینک  | 

از اتاق مي زنم بيرون. ديشب دوباره تا صبح نخوابيدم. مي رم سمت آشپزخونه كه ناهارمو بردارم. توي راهرو استاده و داره با موبايلش حرف مي زنه. لبخند محوي روي لباشه و يواش يواش پچ پچ مي كنه. من سريع رد مي شم و ميرم ولي مي دونم داره با نامزد جديدش صحبت مي كنه.

اين شعرو دو سه ماه بعد از عقدمون گفتم

و تمام عشق را دروغ گفتي

به عروست

كه بايد عروسك باشد....

اميدوارم به اين يكي دروغ نگه... اميدوارم شهامت اينو داشته باشه كه كمي با خودش رو راست باشه.... فكر كنم همين براي بهترين نتيجه را از بدترين تجربه گرفتن كافي باشه....

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 13:26 | لینک  | 

 

سه شنبه صبح. ساعت نه و نيم

وارد محضر مي شم. دوسه دقيقه اي از ۹ و نيم گذشته. محضر يه جاي متروك و خراب توي يكي از خيابونهاي خيابون اصلي شهره. آخه اينجا فقط دو تا محضر براي طلاق وجود داره. نه كه آمار و متقاضي خيلي پايينه!!!!!!!.

درو باز مي كنم. دو تا شاهد قبلي و دو تا شاهد جديد. همه از همكارا. با يكيشون رودربايستي دارم. احساس خوبي ندارم كه بايد اينجا ببينمشون ولي چاره چيه؟؟؟

نيم ساعتي معطل مي شيم. خيلي شلوغه.

محضردار روحاني است كه خيلي به چشماش و رفتارش اعتماد ندارم. از دفعه قبل ، خيلي شوخي مي كرد. انگار داره خطبه عقد مي خونه يا اينقدر براش عادي شده كه مهم نيست طرفين در چه شرايطين.

شناسنامه هاي هر دو رو مي گيره و كارت ملي ها.

دوباره ازمون مي پرسه. بنويسم؟ تمومه؟ اون مي گه بله منم با سر تائيد مي كنم.

دلم نمي خواد شاهدا ، شاهد خوندن اون خطبه زشت باشن. خدا رو شكر. محضردار مي گه آقايون شاهدا امضا كنن كه معطل نشن و اگر كار دارن برن. خوشحال مي شم. يه سند سفيد از توي گاوصندوقش در مياره. سند طلاق. و از شاهدا امضا مي گيره... اونا مي رن.

دوباره ازمون مي پرسه وكيلم. و شروع مي كنه به خوندن اون خطبه كذايي و .... از جاش بلند مي شه. منو صدا ميكنه. شناسنامه ام توي دستشه. مي گه بيا بيرون. مي رم. مي گه مشكل زنانه كه نداشتي؟ مي گم نه... مي گه خوب به سلامت. شناسنامه ام را بهم بر مي گردونه. برگه هاي قانوني را كه بايت اقساط مهريه ازش گرفتم را به محضر دار مي دم و مي گه دو هفته ديگه براي گرفتن سند و برگه ها تماس بگير. به سلامت....

از محضر ميام بيرون. عينك آفتابيم رو تو اون گرماي وحشتناك مي زنم. و هيچ جا را سياه و يا رنگ ديگه اي نمي بينم. همه چيز مثل هميشه است.

نوشته شده توسط بهار در ساعت 13:22 | لینک  | 

 

سلام به همه دوستاني كه به من سر زدند ....

از مهرباني همه ممنونم....

خوابم نمي بره... عجيب نيست. اين بازمانده شب بيداري هاي طولاني پارساله كه كم كم توي مطالب گذشته  مي نويسم.

امروز شروع كردم مثنوي معنوي خواندن. با خاله و عمو.

بشنو از ني چون حكايت مي كند

از جدائيها شكايت مي كند

كز نيستان تا مرا ببريده اند

از نفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم رنج و درد اشتياق

هر كسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من...

اولين داستان مثنوي را خواندم. عشق پادشاه به كنيزك و عشق كنيزك به مرد زرگر از سمرقند....

عشقهايي كز پي رنگي بود

عشق نبود عاقبت ننگي بود...

اينهم حكايت عشق علي بود به من. ديگه نبايد ازش حرف بزنم. واقعا برام مهم نيست. و تنها دليلي كه دارم اينجا گذشته را مي نويسم اينه كه حتي اگه يه نفر اينا رو بخونه و واقعيت ها را ببينه برام كافيه....

مي گم هركسي يه رسالتي توي زندگيش داره و شايد رسالت منهم اين باشه....

گاهي فكر مي كنم اونقدر بدم و از زمين و زمان بدم مياد كه... اول همه انگار با خدا قهر ميكنم. يعني فكر مي كنم اون با من قهره و بعد من اصلا سراغش نيم رم... حتي دعا هم نمي كنم.

چند روزي بود حس مي كردم خيلي دلم براش تنگ شده. امشب تفال زدم به حافظ

باز آي حافظا كه به عفو گناهت ضمان شدم....الهي عاقبت محمود گردان...به قول داداشم يا علي..

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 3:44 | لینک  | 

 

دوشنبه 24 اردي بهشت86

امروز از اداره كه اومدم خونه ديدم وسايل را از توي اتاق دوم ريخته بيرون.... مغزي در را عوض كرده .... تمام ماهيت و وجودش توي قفل كردن دو تا در خلاصه مي شه.... ديشب تا ساعت 2 مدام در به هم مي كوبيد و مي رفت و مي اومد و صداي اون كليدهاي لعنتي كه حتي تا دستشويي هم كه مي رفت در اتاق را قفل مي كرد نذاشت بخوابم.... تا صبح كابوس مي ديدم كه داره خفه ام مي كنه با يه پودر سمي... نيم تونستم نفس بكشم و دم صبح كه خوابم برد خواب ديدم خانم ح بهم مي گه بيدار شو بيدار شو همين الان آجيل مشكل گشا نذر كن...

 

يكشنبه 30 اردي بهشت86

مامان امروز رفت ساعت 7. الهي بميرم كه هر بار اومد خونه من بهش خوش نگذشت و با چشم اشكبار رفت. چقدر جاش خاليه. چقدر نديدنش سخته. چقدر دلم براش تنگ مي شه . شده. خدايا اينهمه دوري را براي چي تحمل مي كنم؟ آيا بايد برم تهران؟ تقابل دل و عقل... آخ كه چند سال د وري از شما را به چه قيمتي و براي چي تحمل كردم؟ مي كنم؟ صبح رفتيم قبض موبايلم را گرفتيم. بعد رفتيم نادري. اصرار مي كرد كه يه ضبط بخرم. ظهر اومديم خونه ديديم بقيه وسايل را جمع كرده. چقدر مامان حرص خورد. چي دارم براي تو غير يه مشت شرمندگي....

 

 

سه شنبه 1 خرداد86

امروز نتايج ارشد را دادند. من مجاز به انتخاب رشته شده ام.

وقتي به وجود خدا و دست ياريگر او اعتقاد داشته باشي خيلي فكرها را به ذهنت مي اندازه و اسباب و وسايل پيروزيتو فراهم مي كنه. من حضورشو و سايه مباركشو حس مي كنم. و گرچه اينجا تنهاي تنهام ولي توي اين تنهايياي مفرط هم مي فهمم كه هست لحظه به لحظه اينجا. و ازش مي خوام كه كمكم كنه و كمكم مي كنه. ساعت 9ونيم شب است و و اينجا مدتهاست كه در سكوت ساعتها مي گذرد و من اميدوارم كه هرچه زودتر و با مصلحت الهي اين روزها تموم بشه و خدا خودش مي دونه كه چطوري راهها را پشت سر هم بذاره و باز كنه

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 20:46 | لینک  | 

توي شناسنامه ام با سبز نوشت.... 10 اردي بهشت 87 را... من نمي دانم حالم خوب است يا نه... من نمي دانم از حال بد بي حس و بي تفاوتم يا حالم خوب است... من فقط مي دانم كه .... من هيچ چيز نمي دانم.... روزهاي اردي بهشت زيبا هستند... حتي اگر بخواهي فكر كني اتفاق بدي افتاده... حالا دارم حس مي كنم بيش از پيش در مظان اتهامم.... انگار با اون نوشته سبز دو خطي يه علامت سوال بزرگ و يه ابر شك بالاي سرت گذاشتن... گرچه براي من فرقي نكرده.... من يكسال است كه اين زندگي را دارم. من همانم اما ديگران فكر مي كنند كه من ديگري شده ام... حس رهايي هم ندارم. رهايي نيست. حالا بايد مراقب خيلي چيزها باشي چون زير علامت سوالي.... سايه يك مرد كه بالاي سرت نباشد !!!!!!!!!! بگذريم.... تمام شد گذشت بود..... بايد باور كنم تمام شده....
نوشته شده توسط بهار در ساعت 9:36 | لینک  | 

 

فردا روز تمام شدن

سه شنبه ۱۰ اردی بهشت.......

روزهای اردی بهشتی من کجا رفتند؟

ساعت ۱۰ صبح شناسنامه ام

کاش باطل می شد ان صفحه سفید مانده....

من کجای آن خط خطی ها گم شدم؟

بايد صفحه آخر قرآنم را پاره كنم.

به سلامتي و مباركي دوشيزه ....

فردا زني در سياهي راه خواهد رفت....

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 0:28 | لینک  | 

 

يكشنبه 11 اردي بهشت86:

چرا اينطوريه؟ او خواست و من تن دادم با ترديد و هرچه پيش آيد و شروع شد. حالا هم او مي خواهد و من تن مي دهم. چند بار با خواست ديگري شروع مي شود و با خواست ديگري تمام؟! روزهاي سرنوشت ساز. لحظه هاي سرنوشت ساز و حرفهاي سرنوشت ساز. تصميمهاي غلط. غلط پشت غلط. يك تصميم اشتباه و 5 سال ترديد و سردرگمي و حالا چه مي شود؟؟؟؟ اين عادت است. يك عادت بد. تنها و فقط. نه كه ما حرف همديگر را نمي فهميم. بلكه ما اصلا يكديگر را نمي فهميم. و براي هم نيستيم . حتي خوبترين لحظه هاي عادت هم يك همزيستي مسالمت آميز با زير پا گذاشتن خواسته هايم بود. يادت باشه كه تو 5 سال كوتاه آمدي و او تاخت. مي خواهي تا آخر عمرت كوتاه بيايي؟و ميان خودت و يك تبعيدي معمولي كدام را انتخاب كني؟ فقط به اين فكر كن ماندنت در اينجا و اين زندگي با اين آدم حتي در بهترين شرايطش مساوي بود با مسير به اجرا درآمدن آن چهره ديگر زندگي كه از آن راضي نبودي. معمولي شدن مثل بقيه زن ها. و در اين شرايط نمي شد كه هم خودت باشي و پيشرفت كني و هم زن خوبي باشي. البته كه من ديگر تنها يك زن خوب بودن را انتخاب كرده بودم ولي با اينهمه تحقير و توهين و توبيخات هميشه كه هول و ولاي ظرف شستن و كارخانه و آشپزي بود بايد يك عمر با ترديد و حس از دست رفتن مي ساختي. تو در اين راه افتادي و حالا اين بهترين شرايط است. مي دانم روزهايي به اين فكر مي كني كه اگر نمي شد و همانطور ادامه پيدا مي كرد، ولي يادت نرود كه در تمام اين سالها هم فكر مي كردي كه اگر نيم آمدي و اگر آن روز در مغازه كوتاه آمده بودي يا اگر آن روز صبح در خانه نمي گفتي كه مي آيي ..... تمام اين سالها با اگر و يادآوري گذشته.... اين دمل چركين عاقبت مي تركيد و يادت باشد كه تو هميشه مردد بودي . هميشه و هيچگاه از ته دل راضي نبودي. و مگر مي شود از ته دل راضي بود؟ هيچكس نمي داند فردا چه مي شود. چه اينجا چه جاي ديگر. تنها خداست كه مي داند و سرنوشت رقم خورده است.

 

چهارشنبه 12 اردي بهشت86

اميد را براي روزهاي بد ساخته اند. چراغ را براي تاريكي . انسان اگر با مشقت و درد و مصيبت روبرو نمي شد، نه به چيزي ايمان مي آورد و به آينده اي دل مي بست و نه از اميد، سلاحي مي ساخت به پايداري كوه....

آتش بدون دود. نادر ابراهيمي. ج 3. ص 264.

 

پنج شنبه 13 اردي بهشت86

آخ كه چقدر آدمي بزرگ مي تواند باشد و بعضي چقدر كوچكند، به اندازه يك تلفن، به اندازه يك ظرف چيني و به اندازه بك اتاق. بايد روحت را بزرگ كني. نه اينكه روح بزرگ را با افكار كوچك و افراد كوچك گره بزني و مچاله كني. آدمي چقدر مي تواند بزرگ باشد و چقدر حقير حقير. چقدر زندگي مي تواند قشنگ و پرمعنا باشد و چقدر كوچك و پست. اميدوارم لحظه رهايي نزديك باشد تا مبادا مثل اين اطرافيان كوچك با يك تلفن با يك ميز و با يك ظرف كريستال پيوند بخورم. مباد. آنروز مباد كه از آدميت هيچ نفهمم. روز آزادي نزديك است شايد روز رهايي از تحول و حقير شدن. بايد پر زد. بايد رفت. دنيا بزرگتر از اين اتاق است. و بايد بزرگ شد بزرگ و بزرگتر. دارم آتش بدون دود مي خوانم و عجيب فكر  مي كنم و ارزشهاي زندگي را توي چيزهاي بزرگتر دوباره پيدا مي كنم .

 

جمعه 14 اردي بهشت:

نمي دونم چند بار ديگه توي زندگيم اين شبهاي بد و تموم نشدني مي خواد تكرار بشه؟

 

 

 

پنج شنبه 20 اردي بهشت

 

گرما تقريبا توي اهواز داره بيداد مي كنه. من ديروز رفتم پزشكي قانوني . يك ساعت مرخصي ساعتي گرفتم. نمي دونستم دقيقا كجاست حول و حوش كمپلو. مي رم فلكه ساعت. ماشينا داد مي زنن كمپلو . من سوار مي شم خيلي واسم سخته كه بگم مي خوام پزشكي قانوني پياده شم ولي چاره اي نيست. براي من اتفاقات ناگزير اين روزها زياد پيش مياد.

راننده جلوي پزشكي قانوني پياده ام مي كنه. بازم پاهام مي لرزه. از زمين و زمان بدم مياد. وارد محوطه مي شم يه جا نوشته صدور گواهي فوت. يه جا مخصوص آزمايش لواطه. يه جاي ديگه مخصوص...... واي چه محيط كثيفيه. من تنها اينجا چه مي كنم خداي من. خيلي شلوغه. نگاه مي كنم به فلشي كه نوشته صدور گواهي بارداري . طبقه بالاست. از پله ها بالا مي رم. سنگيني كلي نگاه واقعي و خيالي رو روي شونه هام حس مي كنم. سالن و راهروها خيلي گرمه. مي رم مداركمو تحويل مي دم . ازم عكس مي خوان ندارم و مجبورم يه روز ديگه به اين محيط برگردم.

امروز پنج شنبه دوباره مي رم پزشكي قانوني. از خونه من يا هنوز ما تا اونجا راه زياديه. لباس مي پوشم سرتا پا مشكي. دوباره همون فضا، راهرو و پله ها. مداركمو مي دم. تست بارداري با بيبي چك. آزمايش ادرار. دستشويي به حدي كثيفه كه حالم به هم مي خوره واردش بشم. حتي آب نداره. به هر بدبختي هست آزمايش را انجام مي دم و منتظر مي شينم تا تست جواب بده.

يه دختر كم سن و سال عرب با پدر و مادرش اومده. مي خوام بشينم روي يه نيمكت. دارن اين سالن را تعمير مي كنن. توي اين گرماي وحشتناك دريغ از حتي يك پنكه سقفي. روي نيكتها پر از خاكه. يه كتاب توي كيفم دارم. كتاب را مي ذارم روي نيكمت و مي شينم. دقيقه ها به كندي مي گذرن. خيلي كند. از خودم بدم مياد. از همه چي بدم مياد و از اون بيشتر . ياد حرفاي اولش مي افتم. اون روزهاي شهريوري. مي گفت تو گمشده مني. تو فقط مال من باش هر كاري دوست داري بكن. خدايا .....

بالاخره صدام مي كنن. يه پاكت در بسته بهم مي دن. مهر پزشكي قانوني روش خورده و من خودم مي دونم جوابش چيه.

از پزشكي قانوني ميام بيرون. گريه ام گرفته. از هوا و فضا و در و ديوار حتي خجالت مي كشم. به سرعت از اون خيابون مي گذرم و اولين ماشين را براي فرار از اون محيط سوار مي شم.....

مي رسم خونه . اونقدر همه وجودم از بيزاري پره كه حتي نمي تونم گريه كنم.

 

 

تو اين روزها خونه نيست. آخر شب مياد خونه. كليد در حال را نداره. خونه ويلاييه و من يه قفل پشت در مي زنم. هر شب بايد بيدار باشم تا ببينم كي مياد تا درو براش باز كنم. وقتي مياد و در مي زنه قلبم بد جور مي زنه. مي ترسم. دوباره حضور اون. استرس. بحث. ترس از يه درگيري ديگه.....بهش مي گم كليد در راهرو را بساز. من نمي تونم هر شب تا دير وقت بيدار باشم تا تو بياي..... پشت گوش مي اندازه تا اخر ماه....

 

روزها توي اداره حس خوبي ندارم. تنها مي رم. تنها ميام. باز هم سنگيني نگاههاي كنجكاوي كه هر روز تعداد بيشتري مي فهمن كه يه مشكلي هست.

 

جمعه 20 اردي بهشت:

جمعه متروك. جمعه تبدار. جمعه خميازه هاي كشدار. و اين شهر عجب سرنوشتي داشت براي تو و براي منهم كه تكرار شد. و نه به اندازه تو بزرگ. از شنبه تمام وسايل خوهه را جمع كرده و من در سكوت و تنهايي مي گذرونم. بي هيچ صدايي. ديروز رفتم پزشكي قانوني. چه جاي نكبتي. آيا بر اين پايان رنج آور آغازي ديگر در من هست؟ بايد تمام شود و ديگر بيش از اين يعني من مستحق بي حرمتي ام. بايد بلند شم براي فردا غذا درست كنم ولي كو حوصله؟ صبح شاگرد داشتم. مرضيه و بعد از ظهر هم سارا. چه دنياي بي غمي دارند. خوش به حال كودكي ها. خوش به حال روزهاي بي دغدغه و پراميد كودكي. گذشته. همه چيز تمام شده.

 

جمعه 28 اردي بهشت

مامان امروز صبح با قطار مي رسه.ساعت 9 صبح. مي رم دنبالش. وقتي مي رسيم خونه بيدار شده ولي هنوز توي اتاق خودشه. مامان بيشتر از من استرس داره. حالش خوب نيست. الهي بميرم كه توي اين پنج سال هيچوقت با يه دل خوش اهواز نيومد.

نيم ساعتي توي اتاق مي مونيم. صداي در حال مياد كه مي ره.

تو اين مدت چند بار گفته كه تا آخر خرداد تكليفت معلوم مي شه. بارها به بهونه هاي مختلف تهديد مي كنه.كم كم داره همه چي تموم مي شه. بايد وسايلم را جمع كنم.

مامان كمك مي كنه تا لباسامو و خرت و پرتاي غير ضروريم را جمع مي كنم.

شب موقع خواب دوباره استرس دارم . تا دير وقت بيدار مي مونيم.مي خوايم بخوابيم. صداي در مياد. وارد مي شه مي ره توي اتاقش. با صداي حركتاش مي فهمم داره چيكار مي كنه. تامي تونه سر و صدا مي كنه . بعد دوباره صداي در مياد و ميره.

ما مي خوابيم.

صبح شنبه با مامان مي ريم دادگاه. بايد دو تا داور از جانب دوطرف داوري كنن. كه يعني تمام تلاششونو كردن كه بين ما صلح ايجاد كننن و نشده يا شده. غافل از اينكه 5 ساله اين تلاش صورت گرفته. البته اين يه موضوع سوريه. جديدا توي دادگاهها براي تسريع كارها حتي افرادي هستند كه با گرفتن مبلغي پول ميان و نقش داور را ايفا مي كنن.

عريضه نويساي جلوي دادگاه خودشون مي دونن ديگه چي بايد بنويسن. حكم داوري را مي نويسن. مي رم شعبه 12 تحويل مي دم. براي اون باباش اومده و داوري كرده. مي ريم چهار راه نادري و يه چرخي مي زنيم. مي خوام روحيه مامان بهتر بشه. حدود ساعت 1 برمي گرديم خونه.

درو كه باز مي كنيم و وارد مي شيم انگار دزد زده به خونه. همه چي به هم ريخته. كابينتها خاليه. قابهاي روي ديوار و باقي چيزايي كه مونده بوده. حتي توي حمام شامپو و صابون را برداشته. آبكشهاي پلاستيكي. ظرف و ظروف دم دستي..... مامان حالش بد مي شه. ميز تحريم را از توي اتاق دوم درآورده. خونه سه خوابه بود. يكي اتاق كار اون. يكي اتاق كار من كه ميز تحريرم توش بود و شاگردام مي اومدن اونجا و سومي اتاق خواب. از جمع شدن فرش جلوي در اتاق كامپيوترش تا اتاق دوم مي فهمم كه وسايل را منتقل كرده توي اتاق دوم. كليد مي اندازم. در اتاق دوم باز نمي شه. قفل اتاق پذيرايي خاليه. عوضشون كرده......

تلفن خونه توي اين مدت قطع شده. قبضاشونو نداده. هيچ قبضي توي اين يك سال. نه آب نه برق و نه تلفن و گاز.

امروز موبايلم هم قطع شده. ديگه هيچ دسترسي اي ندارم به جايي. تنها راه ارتباطي باقيمانده موبايل مامانه.

از در و ديوار گرفتاري مي باره. هر دو سعي مي كنيم به هم دلداري بديم. به مامان مي گم اشكال نداره بيا عصر بريم آبادان يه تغيير روحيه اي بشه. فعلا كه كاري از دستمون بر نمياد. ساعت 4 مي ريم آبادان. از اهواز تا آبادان يك ساعت راهه. شب حدود ساعت 10 برمي گرديم. ديگه هيچ خبر خاصي نشده.

صبح يكشنبه: امروز عصر مامان با قطار بر مي گرده. اصرار مي كنه بيا بريم برات يه ضبط صوت بخرم. مي ريم بازار كاوه. تا ظهر . هوا خيلي گرمه . ولي من ضبط نمي خرم. خوب پول ندارم كه 50- 60 تومن فعلا پول يه ظبط معمولي بدم. دوست ندارم مامان و بابا هم بخرن. بر مي گرديم. بهش قول مي دم كه بيام بخرم.زياد حالش خوب نيست. فشاراي عصبي حالشو بد مي كنه. ناهار نمي تونه بخوره. من حالم گرفته است حسابي.

عصر مي رم مامان را تا راه آهن مي رسونم. دوباره بر مي گردم خونه. پاهام ياراي بركشتن به اون خونه را ندارم. ولي باز هم ناگزيرم.

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 2:42 | لینک  | 

 

ساعت تقريبا دوازده شبه.

براي فردا ناهار درست كردم. امروز ثبت نام كردم كلاس ورزش، رفتم باشگاه. بعد اومدم خونه كمي استراحت كردم. روزام به بطالت نمي گذرن. مي خوام برم بخوابم. اما يه حالتي دارم شبيه بي تابي. سرتاسر خونه را كه راه مي رم. در و ديوار و وسايل خونه را كه نگاه مي كنم. خودم را كه توي آينه نگاه مي كنم باورم نمي شه اين منم؟؟؟؟

كي باورش مي شه؟ كي مي تونستم تصور كنم از تمام چرخشاي دور گردون اينقدر بچرخم و بچرخم تا قسمت منو بندازه يه نقطه گرم و دور اونهم شب و روز تنها. گاهي فكر مي كنم خيلي پوستم كلفته. خيلي بي رگ شدم. گاهي فكر مي كنم من دارم اينجا چه مي كنم؟ صبح بيدار مي شم مي رم اداره تا عصر. با دوستا همكارا رئيسم كه  دوستش دارم و مهربونه بهش مي گم دائيمه. چرخ مي خورم راه مي رم ولي انگار توي اين دنيا نيستم. راستي هستم؟ واقعا اين زندگي منه؟ اين منم؟؟؟؟؟ مي خوابم. بيدار مي شم. غذا مي خورم. كار مي كنم. نفس مي كشم. زيبا مي شم. گاهي از خودم بدم مياد. ولي همه اش توي يه حالت بهت. ناباوري. اين منم ؟؟؟؟؟

سر برج كه مي شه حقوق مي گيرم. پول شارژ آپارتمان رو مي دم. از شير مرغ تا جون آدميزاد ميارم توي خونه.مثل مامان غذا درست مي كنم. مهسا امروز ويار قرمه سبزي داشت. گفتم من برات درست مي كنم و درست كردم. مهسا داره مامان مي شه . خيلي اين روزا به بچه فكر مي كنم. فكر مي كنم چرا نشد مثل همه زندگي كنم؟  دارم مثل يه آدم معمولي زندگي مي كنم ولي ايا واقعا اين معموليه؟ آيا واقعا اين منم؟ اين منم كه اينقدر بزرگ شدم.

عمو بهم ميگه همينكه داري به تنهايي توي يه شهر تنها زندگيتو و يه خونه را اداره مي كني كليه.

شايد كه نه بسيارند زنهايي كه به تنهايي بسيار كارهاي بزرگي انجام ميدن. يكي مي گه موندن تو اينجا درست نيست. مي گه تنهايي اذيتت مي كنه. ولي من موندم. دارم زندگي مي كنم. داره مي شه سه ماه كه توي اين خونه ام. شاگرد دارم. كار مي كنم . استقلال. مثل يه آدم بزرگ. واقعا اينقدر بزرگ شده ام؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 0:4 | لینک  | 

 

شنبه 15 اردي بهشت اولين جلسه دادگاه

صبح بيدار مي شم. مي رم اداره. اون نمياد. روز پر دلهره ايه. خيلي توي اين مدت فكر كردم كه وكيل بگيرم يا نه. دوسه روز پيشتر رفتم با دوتا وكيل صحبت كردم. يكي كه منصف تر بود گفت چون تو خوانده هستي و شوهرت درخواست طلاق داده وكيل براي تو كاري نمي تونه بكنه. تو اولين جلسه دادگاه را برو ببين چي مي شه.

توي احضاريه دادگاه نوشته بود تقاضاي صدور راي عدم امكان سازش به دليل سوء رفتار زوجه يعني من.

نمي دونستم چيكار بايد بكنم. هنوز با خانواده ام حرفي نزده بودم. دادگاه شنبه بود و من تا جمعه شب صبر كردم شايد خودش پشيمون بشه و من موضوع را از اين كه هست حساس تر و اوضاع را خراب تر نكنم. به هر حال توي هر زندگي مشتركي از اين مسائل كم يا زياد هست با شدت كمتري يا بيشتر . اگه پدر مادرا متوجه بشن معمولا به خاطر علاقه زيادي كه به بچه هاشون دارن كمتر و ديرتر مي تونن اين موضوع ها را فراموش كنن.

به هر حال تا جمعه شب حرفي نمي زنم.

همه اش توي حول ولام. نمي دونم چكار كنم. از نظر مالي توي مضيقه ام. نمي تونم 500 هزار تومن پول وكيل بدم اونم واسه پرونده اي كه من خواهان هستم.به هر حال توكل مي كنم به خدا.

گر نگهدار من آن است كه من مي دانم

شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد....

اين روزها همه اش دارم كتاب مي خونم. اتش بدون دود نادر ابراهيمي را . انقدر جذبم كرده كه مي تونم ساعتهاي طولاني و پر اضطراب را يه جوري بگذرونم.

شنبه ساعت 10 دادگاه داريم. ساعت 9و نيم از اداره خارج مي شم. شعبه 12 دادگاه خانواده. هوا گرمه. راهروهاي شلوغ و گرم دادگاه اهواز. زانوهام سسته. قلبم بدجوري مي زنه. خدايا چي مي شه؟

مي بينم جلوي در دادگاه ايستاده . چند روزه صورتشو اصلاح نكرده. يه پيرهن چهارخونه مشكي پوشيده. يه خانم شژسمت راستش يه آقا سمت چپش. دو تا وكيلاشن. قشون كشي كرده براي من. بايد آرامشمو حفظ كنم. بگذار درونم هرچه مي خواهد بجوشد. نبايد بازتاب پيدا كند. كنار در اتاق يه صندلي خالي مي شه. مي شينم روي صندلي. كتاب آتش بدون دود توي كيفمه. شروع ميكنم به خوندنش....

در اتاق باز مي شه. منشي دادگاه صدامون مي كنه.

با خانم وكيل مياد توي اتاق. انگار پشت اون خودشو قايم كرده. وكيل بينمون مي شينه.

قاضي رو به من مي كنه. مي گه خانوم شاغلي. مي گم بله اقاي قاضي.

مكي گه مي دوني شوهرت مي تونه بهت اجازه نده پاتو از خونه بذاري بيرون؟؟؟

شوكه مي شم. همين اول بسم اله انتظار داشتم ازم يه چيزايي بپرسه.

مي گه مي دوني كه شوهرت مي خواد طلاقت بده ؟

مي گم بله مي دونم

مي گه تو راضي هستي؟

مي گم آقاي قاضي من داشتم زندگي مي كردم ايشون خودش درخواست طلاق داده، حالا اگه نمي خواد زندگي كنه حق و حقوقي رو كه قانوني و شرعي به من تعلق مي گيره بهم بده من حرفي ندارم

قاضي رو به علي مي كنه

بهش مي گه حق و حقوق زنتو مي دي؟

علي مي كه بله مي دم در حد توانم

قاضي مي گه با كي زندگي مي كني؟ الان كجايي؟

مي گم توي خونه مشتركمون هستم. مي گه با هم زندگي مي كنيد؟ مي گم بله آقاي قاضي./

مي گه كي كرايه خونه مي ده مي گم ايشون ولي من تمام مخارجمو به جز خورد و خوراك خودم تامين مي كنم و ايشون هيچ خرجي براي من نمي كنه.

قاضي توجهي نمي كنه.

مي گه جهيزيه ات كجاست؟ مي گم توي خونه.

به علي مي گه جهيزيه اش را بهش مي دي ؟ مي گه بله اقاي قاضي حق مسلمشه. قاضي به من مي گه ليست جهيزيه داري؟ مي گم بله. مي گه ليست جهيزيه ات را بنويس. مي نويسم.

بعد صورتجلسه مي كنن. وكيلش يه چيزايي مي نويسه اونم امضا مي كنه. برگه را مي دن به من. همه حرفايي كه فكر مي كنم لازمه را مي نويسم.

قاضي مي گه طي اين مدت زندگي مشتركتون ملكي يا دارايي سند داري داشته؟

مي گم بله يه پژو 206 كه حدودا 6 ماه قبل فروختش. قاضي مي گه يعني الان نداردش؟ مي گم نه. ولي با توجه به اينكه از يكسال و نيم قبل اقدام به درخواست طلاق كرده براي اينكه ماشين جزء دارائيش حساب نشه فروخته. قاضي بازم توجه نمي كنه.مي گه اقا چقدر حاضري بابت ماههاي ايام عده نفقه بدي؟ مي گه ماهي صد تومن. وكيلش مي گه آقاي قاضي صد تومن زياده اون هفته واسه خانوم فلاني ماهي 60 تومن بريديم. بهش مي گم خانوم دلتون به حال اين آقا نسوزه. به اندازه كافي از من به ايشون رسيده.....قرار مي شه 330 هزار تومن بابت نفقه ايام عده بده. با هفتصد تا سكه تمام بهار آزادي..... بايد برم پزشكي قانوني تست بارداري بدم. پام به چه جاهايي كشيده مي شه.  به همين راحتي تموم مي شه......

صورتجلسه را امضا مي كنيم و دادگاه تموم مي شه.

 

من بر مي گردم اداره. اينقدر حالم بده كه مي خوام خفه اش كنم. از مظلوم نمائياش.

قيافه وكيلش با اون لبخندش كه حالت استهزا داره حالم را به هم مي زنه. همه اش دارم به اين فكر مي كنم كه خانوم وكيل اگه شوهر خودت خواست طلاقت بده هم همين حرفا رو مي زني؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر احساس بدبختي و تنهايي مي كنم. پدرم نيست. برادرم نيست... مادر و خواهرم نيستن..... چقدر تنهايي سخته..... چقدر بايد مثل يه كوه تنها بري تنها بياي ..... چرا نمي شكنم؟ چرا فرو نمي ريزم. تمام تنم تمام روحم پر از درده... درد زن بودن توي اين جامعه كه حتي قاضي نمي ذاره حرف بزني.... و حتي توي سند ازدواجت را نگاه نمي كنه كه من روز اول ازدواج حق كار و حق مسكن از اين اقا گرفتم و اون به هيچ وجه نمي تونه با كار كردن من مخالفت كنه..... چقدر احساس طفيلي بودن مي كنم.....

 

بر مي گردم اداره. تمام دنيا روي سرم خراب شده. حوصله ندارم با كسي حرف بزنم. ساعت 3 مي شه. ميرسم خونه . ناهار نخوردم . گرسنه ام. اون دراز كشيده توي حال ولي بيداره. به شدت احساس پيروزي مي كنه يا من فكر مي كنم كه احساس برد مي كنه. مي رم توي آشپزخونه، از غذاي ديشب كمي گرم مي كنم. مي شينم روي مبل بالاي سرش و تلويزيون را روشن مي كنم. صداشو كم مي كنم. راستش نه به خاطر اينكه اون خوابيده به خاطر اينكه حوصله جر و بحث ندارم.

بلند مي شه تلويزيون را خاموش مي كنه. من حرصم مي گيره لج مي كنم و دوباره روشن مي كنم. دوباره خاموشش مي كنه. بهش مي گم چرا خاموش مي كني دارم نگاه مي كنم مي گه مي خوام بخوابم. بهش مي گم خوب برو توي اتاق خواب بخواب. مي گه مي خوام اينجا بخوابم به تو هم هيچ ربطي نداره. خونه خودمه هر جا دلم بخواد مي خوابم.پريز تلويزيون و ضبط را از دوشاخه مي كنه. سيم ها لخت مي شن و ديگه نمي تونم روشنشون كنم. حرصم مي گيره. كنترل تي وي را مي كوبم توي ديوار.در باتري از كنترل جدا مي شه. عصباني مي شه. فرياد مي كشه زندگي منو مي شكوني داغون مي كني. بدبختت مي كنم و همينطور كه داد مي زنه شروع مي كنه به جمع كردن وسيله ها. اول ميز تي وي را با محتوياتش هل مي ده مي بره توي اتاق كامپيوتر. البته روزهاي قبل هم يه چيزاي ديگه اي را جمع كرده و مصادره كرده توي اتاق از جمله گيتارش و ظرفاي كريستالي را كه يكماه پيش براي عيد نوروز خريده بوديم. بعد مي ره توي آشپزخونه، ماكروفر، سرخ كن، جاروبرقي، اتو، يخچال كوچيكه، دستگاه آب سرد كن، خلاصه بگم همه وسايل زندگي را حتي مبلي كه روش نشسته ام و جزء جهيزيه ام نيست را جمع مي كنه و مي بره توي اتاق. خونه خالي مي شه .حتي دستگاه اپي ليتوري را كه برام خريده توي دوران عقد را بر مي داره.بهش مي گم وسايل منو براي چي برمي داري مي گه خودم برات خريدم. اپي ليتور را هم مي كوبم توي ديوار مي شكنه.

و اينطوري مي شه كه تمام وسايل خونه مصادره مي شه توي اتاق كامپيوتر.

خودشم لباس مي پوشه و مي ره بيرون.

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 23:1 | لینک  | 

 

يه كم بريم جلوتر از زمان

 

از اداره ميام خونه. اون اداره نيومده. آخه ما هر دو با هم توي يه اداره و يه ساختمون كار مي كنيم. هنوز هم همينطور. از در حياط وارد مي شم مي بينم يه جفت كفش زنونه جلوي دره. وارد خونه مي شم از در اتاق كامپيوتر كه توي يه راهروست كه منتهي مي شه با حال رد مي شم. پشت ميز كامپيوتر با يه دختر خانم نشسته. دختره روسري سرشه و مانتو تنش. چند لحظه اي مكث مي كنم. هيچكدوم سرشونو بالا نمي كنن كه نگاه كنن. من رد مي شم و ميرم. كارد بهم بزني خونم در نمياد. نمي دونم بايد چيكار كنم. نفسم بند اومده. نه به خاطر اينكه وقتي من نبودم كسي را آورده خونه، چون هميشه كارش يه جوري بوده كه خانمها به عنوان تايپيست و كساني كه توي كاراي اوليه پروژه هاي كامپيوتري كمكش كنند، براش كار مي كردند. ولي تا حالا سابقه نداشته كسي را وقتي من نيستم خونه بياره. دومين موضوعي كه عصبانيم كرد بي توجهي دختره بود. اگه حالت عادي بود حتما سرش را بلند مي كرد و با خانم اون آقا كه باهاش كار مي كنه سلام مي كرد.

مي رم لباسامو عوض مي كنم و روي مبل جلوي راهرو مي شينم. آروم و قرار ندارم. تلفن زنگ مي خوره مياد بيرون تلفن را جواب مي ده. گوشي را كه قطع مي كنه يه جوري كه دختره نشنوه بهش مي گم بار آخرت باشه وقتي من نيستم كسي را مياري خونه. اون بلند جواب مي ده طوري كه صداش توي اتاق كار مي ره. مي گه تو اصلا كي هستي كه براي من تعيين تكليف كني. من اصلا تو رو ادم حساب نمي كنم كه حق داشته باشي به من حرفي بزني و مي ره توي اتاق.

چند دقيقه اي مي گذره. دختره از اتاق مياد بيرون، پشت به من مي كنه طول راهرو را طي مي كنه و مي ره. اونهم به بدرقه اش.

كفشهاشو مي شناختم. چند روز قبل يه روز بعد از ظهر كه شاگرد داشتم و توي اتاق خودم داشتم درس مي دادم وقتي كلاسم تموم مي شه و با شاگردم مي رم توي حياط مي بينم كفشاش بيرونه. ولي توي اتاق را نمي بينم. و يادم مياد اونروز ماشين باباش دستش بود و دختره را رسونده بود تا خونش.

چند روز بعد يكي از همكارا توي يكي از شهركهاي اطراف مي بيندش. با دو تا دختر. فردا صبح ازش مي پرسه مي گه ديدمت. گفته كه اونا واسم كار مي كنن .....

من اين روزها با خاله زهرا كه خاله اون باشه در ارتباطم و واسش حرف مي زنم. انگار توي اين فاميل تنها اونان كه دلشون واسه زندگي ما مي سوزه. حسابي در تكاپو هستن. عمو احمد و خاله زهرا مدام ميونجيگري مي كنن. تلفن مي كنم به خاله زهرا و جريان را مي گم.

اونا هم موضوع را با خانواده علي در ميون مي ذارن. هنوز تا اينجاي قضيه كسي از خانواده من چيزي نمي دونن.

چند روزي ميگذره  همين روزاي اول اردي بهشت. عصر ساعت 4 مي رسم خونه. با دوستش امير توي اتاق كامپيوترن. خسته ام . يه كم دراز مي كشم بعد مي رم كه دوش بگيرم.وقتي دارم لباس مي پوشم كه بيام بيرون مياد در حموم رو مي زنه مي گه من دارم مي رم بيرون امير توي خونه اس كه كارا رو انجام بده.

يه دفعه چهار ستون بدنم مي لرزه. مي د وم دنبالش و صداش مي كنم. بهش مي گم اگه داري از خونه مي ري بيرون دوستت را هم با خودت ببر. منو با يه مرد غريبه توي خونه تنها نذار. دوباره چشمهاي ملوكانه را مي دراند. داد مي زنه باشه يادت باشه ولي تو هم ديگه حق نداري شاگرد بياري خونه. بهش مي گم شاگرداري منو كه همه د ختر بچه ان با اين دوست لندهورت يكي مي كني.... و ميره.

شنبه دادگاه داريم. خاله و عمو به شدت نگرانن و سعي مي كنن يه جوري پامون به دادگاه كشيده نشه.امروز سه شنبه است. عصره ساعت 5 من شاگرد دارم و اونم توي اتاقش داره كار مي كنه . خاله و عمو ميان.

حالا فهميدم كه صبحش رفته بودن خونه علي و با مامانش حرف زده بودن. خيلي هم بينشون بحث پيش اومده بوده كه چرا حرفاي منو گوش نمي دن و هميشه يه طرفه قضاوت مي كنن و حق را بي برو برگرد به علي مي دن. قرار بود يه برناهم بذارن از قبل من برم با مامان علي حرف بزنم. منم قبول كرده بودم مامان علي هم همينطور. اين موضوع مربوط به وقتيه كه هنوز احضاريه دادگاه دستم نرسيده بوده.

به محض اينكه مي رن خونه علي با مامانش حرف بزنن مهدي برادرش با اس ام اس بهش خبر مي ده كه خودش را برسونه  خونه. اونم به فاصله يك ربع ساعت مي رسه. اينا دقيقا نقل قولاييه كه خاله زهرا برام تعريف كرده.

بذاريد بگم كه خاله زهراي علي دختر عموي منه. يعني به عبارتي مامان علي دختر عموي منه و البته باباش پسر عموم.

خلاصه اونا داشتن با مامانش حرف مي زدن كه علي سر مي رسه و دوباره جو را ناآرام مي كنه. و بعد از كلي بحث قرار مي شه كه من با مامان علي حرف بزنم.اونا ميان و علي توي خونه مي مونه.

عصر كه ميان خونه ما من كلاسم را زودتر از موعد تعطيل مي كنم. به من مي گن لباستو بپوش بريم كمي با هم حرف بزنيم. شايدم بريم پيش مامان علي.و به علي مي گن ما داريم بهارو با خودمون مي بريم. اونم مي گه باشه.

سوار ماشينشون مي شم توي راه كلي با هم حرف مي زنيم. بازهم گلايه هاي هميشه. يه بار بايد سر صبر همه را بنويسم. و بهشون مي گم من هيچ تمايلي براي صحبت كردن با مامانش ندارم. چون ديگه چيزي عوض نمي شه. من وقتي مي خواستم حرف بزنم كه مي خواستم زندگي را حفظ كنم. بارهاي قبل كه اومده بود